different
ویو نوسینده :
دیگه خسته شده بود چرا توی این زندگیش حق انتخابی نداشت؟ چرا؟ نه نباید میذاشت اینجوری پیش بره نه اون نباید خودشو انقدر راحت ببازه اون مجبور نبود هر چی که اونا میگن رو گوش کنه. باید هر جور که دوست داشت زندگی میکرد. از در اتاقش بیرون اومد نمی خواست به زور باباش با کسی که تا حالا ندیده بود ازدواج کنه اما حالا چی؟ خواستگارا پایین منتظر بودن . اروم به سمت بقیه رفت چون میدونست اگه چیزی درست پیش نره معلوم نبود اون بابای عوضیش چه بلایی سرش میاورد . با لبخند و گرمی از اونا استقبال کرد ولی توی دلش خدا می دونه چقدر ترسیده بود.بعد از احوال پرسی رو مبل نشست قلب بی جنبش خودشو به قفسه ی سینه اش میکوبوند اونم میخواست اروم باشه ولی چجوری؟
ویو جونکوک :
اوممم بنظرم فاحشه ی بدی نیس باید نگهش دارم هم فیسش وبدنش عالی بود .با پوزخند بهش زل زده بودم اما میتونستم ترسی که توی چشماش دیده میشد رو ببینم نگران نباش دختر کوچولو! بابام و پدرش داشتن با هم راجب ازدواج صحبت میکردند ولی مث اینکه این کوچولو اصلا از ازدواج راضی نیس وقشته یه حرکتی بزنم ! از جام بلند شدم و سمت دخترک رفتم دستشو کشیدم و گفتم با اجازه پدر و کشون کشون از اون خونه بردمش بیرون شرط میبندم همشون تعجب کرده باشن ولی اصلا مگه مهمه از اولم قرار بود بزور باهاش ازدواج کنم!
ویو الارا:
این مرتیکه وحشی چشه ا خه ( خودتی بیشعور جونکوک بچم خیلم خوبه) واسه چی ی همچین کاری کرد . اههه ازدواج زوری کم نبود باید با یه همچین دیوونه ای هم باید کنار بیام ( اونم خودته دختره ی...) .
در ماشینو باز کرد و منو پرت کرد داخل ماشینش و درو محکم بست ...
دیگه خسته شده بود چرا توی این زندگیش حق انتخابی نداشت؟ چرا؟ نه نباید میذاشت اینجوری پیش بره نه اون نباید خودشو انقدر راحت ببازه اون مجبور نبود هر چی که اونا میگن رو گوش کنه. باید هر جور که دوست داشت زندگی میکرد. از در اتاقش بیرون اومد نمی خواست به زور باباش با کسی که تا حالا ندیده بود ازدواج کنه اما حالا چی؟ خواستگارا پایین منتظر بودن . اروم به سمت بقیه رفت چون میدونست اگه چیزی درست پیش نره معلوم نبود اون بابای عوضیش چه بلایی سرش میاورد . با لبخند و گرمی از اونا استقبال کرد ولی توی دلش خدا می دونه چقدر ترسیده بود.بعد از احوال پرسی رو مبل نشست قلب بی جنبش خودشو به قفسه ی سینه اش میکوبوند اونم میخواست اروم باشه ولی چجوری؟
ویو جونکوک :
اوممم بنظرم فاحشه ی بدی نیس باید نگهش دارم هم فیسش وبدنش عالی بود .با پوزخند بهش زل زده بودم اما میتونستم ترسی که توی چشماش دیده میشد رو ببینم نگران نباش دختر کوچولو! بابام و پدرش داشتن با هم راجب ازدواج صحبت میکردند ولی مث اینکه این کوچولو اصلا از ازدواج راضی نیس وقشته یه حرکتی بزنم ! از جام بلند شدم و سمت دخترک رفتم دستشو کشیدم و گفتم با اجازه پدر و کشون کشون از اون خونه بردمش بیرون شرط میبندم همشون تعجب کرده باشن ولی اصلا مگه مهمه از اولم قرار بود بزور باهاش ازدواج کنم!
ویو الارا:
این مرتیکه وحشی چشه ا خه ( خودتی بیشعور جونکوک بچم خیلم خوبه) واسه چی ی همچین کاری کرد . اههه ازدواج زوری کم نبود باید با یه همچین دیوونه ای هم باید کنار بیام ( اونم خودته دختره ی...) .
در ماشینو باز کرد و منو پرت کرد داخل ماشینش و درو محکم بست ...
- ۱۳.۵k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط